گفت و گو وطن امروز با دکتر ابراهیم فیاض*.
22 خرداد را چگونه ارزیابی میکنید؟
اخیرا ما وارد یک انقلاب پارادایم در ایران شدهایم؛ یک انقلاب معرفت و ساختار. یکی از نکات مهم این است که رابطه بین معرفت و ساختار از بین رفته است. تناسب معرفت و ساختار را «پارادایم» تعریف میکنیم. زمانی که یک معرفت و یک ساختار متناسب باشد، آن پارادایم حاکم است. لحظهای که معرفت یا ساختار از بین میرود، پارادایم نیز عوض شده و به تدریج انقلاب پارادایمی رخ خواهد داد که در حوادث اخیر نمود پیدا کرد و ما وارد فضای انقلاب پارادایمی شدیم. موضوع ما بررسی علل انقلاب پارادایمی و نقش افراد در آن است.
نخستین نکته قابل بیان در این موضوع روششناسی بحث درباره حوادث اخیر است. متاسفانه در کشورهایی که از لحاظ فکری، علمی و معرفتی عقبمانده هستند، تحلیلهای سیاسی و بعد اجتماعی مسائل هیچگاه در نظر گرفته نمیشود. همه به دنبال تحلیلهای سیاسیای میروند که محورش قدرت، قدرتمندان، اعمال قدرت و اقتدار است. در مسائل اخیر نیز همانطور که ملاحظه شد هیچ عالم علوم اجتماعی به تبیین حوادث نپرداخت و دلیل آن عدم وجود علم کافی است. علوم اجتماعی ما همیشه از وقایع جهانی و داخلی عقب بوده است. علوم اجتماعی در ایران تاریخ اجتماعی است. وقتی علوم اجتماعی دست به ارزیابی امور نمیزند، بحث، تقلیل یافته و به دست حوزه سیاسی خواهد افتاد و تبدیل به بازی شطرنج خواهد شد.
این مصیبت در مرحله دوم دامن سیاستگذاری را خواهد گرفت. بهعنوان مثال در مجلس، نماینده مجلس نیز فقط منابع سیاسی برای کسب اطلاع دارد و نه منابع اجتماعی و بدین ترتیب او نیز وارد بازی شطرنج سیاست میشود. با لابیبازی کار پیشرفت نخواهد کرد و عقل و علم باید پشتوانه امور باشد. در نتیجه مشکل ما در ایران عقبماندگی روشی و عقبماندگی تئوری و اجتماعی است و بحثها در کلیت، عمق و پیچیدگیشان تحلیل نمیشوند و به سیاست تقلیل پیدا میکنند. وقتی این تقلیل صورت میگیرد بسیاری از پارامترها و عوامل دیده نمیشود و در نتیجه این فضاها و حوادث تکرار میشود.
به طور مثال میتوان به پیروزی ایران بر استرالیا در سال 76 و صعود به جام جهانی اشاره کرد. من آن روز در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران کلاس داشتم ولی کلاس را تعطیل نکردم و دانشجویان نیز در کلاس شرکت کردند ولی خیلی از اساتید، حتی رئیس دانشگاه کلاسش را تعطیل کرد و به تماشای بازی پرداخت. پس از اتمام بازی و پیروزی ایران من در حال طی مسیر به سمت منزل بودم که شاهد سیل عظیم مردم در خیابان بودم که در حال پایکوبی و فریاد «ویهرا- ویهرا» ویرا نام سرمربی تیم ملی فوتبال آن زمان است- بودند. این حرکت تا شب تبدیل به یک حرکت بزرگ و راهبندان در خیابانها شد. در آن زمان شورای فرهنگی نپرسید چه شد و جواب این سوال مشخص نشد. یا جریان 18 تیر هیچگاه مورد تحلیل اجتماعی واقع نشد و از همان ابتدا همیشه مورد تحلیل سیاسی قرار گرفت. به همین دلیل مقصر آن هرگز پیدا نشد. واقعیات اجتماعی و سیاسی باید در کلیتشان بررسی شود و اگر همه پارامترهای موثر دیده نشود مانند برطرف کردن یک بیماری از طریق مسکن است در حالی که عوامل آن هنوز باقی است و در جایی دیگر نمود پیدا خواهد کرد. تبیین، کار علوم اجتماعی است نه علوم سیاسی. علوم اجتماعی با وجود علوم سیاسی برخوردی روشمند با مسائل دارد. انتها و قله علوم انسانی در علوم اجتماعی است ولی جای کار بسیاری دارد.
یکی از موضوعات مورد علاقه شما که در بیشتر موارد درباره آن صحبت میکنید بحث اشرافیت سیاسی، اقتصادی و معرفتی است. میخواهیم این بار اشرافیت را در ساحتهای مختلف بررسی کرده و تاثیر این نوع اشرافیت را بر فضای سیاسی کشور از گذشته تا به حال و در آینده بیان کنید.
مهمترین پارادایمی که در ایران در حال نابودی است، اشرافیت ایرانی است که در ابتدا وجود داشته و با معرفت ایرانی نیز شکل گرفته بود. مهمترین شاخص اشرافیت ایرانی از ابتدا تاکنون پشتوانه عرفانی و تصوف آن است. مفهوم شاه نیز از تصوف و عرفان نشأت میگیرد و تبدیل مقولهای عرفانی به مقولهای سیاسی است. پشتوانه پادشاهان قبل از اسلام، عرفان و اشراق ایرانی بوده است. از دوره مهرپرستی و میترائیسم و زرتشت این مفهوم وجود داشت و آن در عین آن که قطب عرفانی است، قطب سیاسی نیز محسوب میشود. کاریزمای سیاسی مبنی بر این موضوع که شاه از همه بالاتر است نیز نتیجه همین دیدگاه عرفانی است. حتی بعد از اسلام هم شاهعباس تمام قزلباشها را به قتل رساند چون فقط خود را قطب عرفانی میدانست.
شاه که دارای یک معرفت عرفانی است مبنای اشرافیت ایرانی بوده است. در دوره مشروطه این اشراف ایرانی عرفانی، غربزده نیز شدند. غربزدگی پارادایمی است که در مشروطه به اشرافیت اضافه میشود. به عکس ادعایی که میگویند روشنفکران مردم را با غرب آشنا کردند، این خود شاهان بودند که این روند را شکل دادند. فتحعلیشاه و ناصرالدینشاه غربزده بودند؛ حتی پیش از پادشاهان قاجار، شاهان صفوی مثل شاهعباس هم غربگرا بودند. به طور مثال حضور پررنگ برادران شرلی در دربار شاهعباس نشاندهنده این موضوع است. این غربگرایی همیشه بر محور مسائل جنسی نیز استوار بود. اشرافیت ما از گذشته آمیخته با مسائل جنسی بود و غربیها نیز به این نکته پی برده بودند و سعی میکردند از طریق مسائل جنسی و پیشکش کردن زنان زیبا، نفوذ کرده و اهداف خود را پیگیری کنند و این موضوع حتی تا زمان محمدرضا پهلوی نیز مرسوم بوده است. همچنان که در خاطرات فردوست نیز موجود است.
داستانهای ناصرالدینشاه در اروپا نیز مبین همین امر است. پادشاهان و شاهزادگان به غربگرایی روی آوردند که غربگرایی آنها همان لودگی فرانسوی بود و همان داستان خیابانهای پاریس و ... . از همان ابتدا نیز ایرانیها به آلمان نرفتند که پای درس فلسفه بنشینند و «کانت» را مطالعه کنند. فقط روحانیون مدرسه مروی در دوره قاجاریه به مطالعه کانت پرداختند ولی به دلیل عدم وابستگی به حکومت نتوانستند علمشان را منتقل کنند. آنها به نقد بحثهای منتقل شده پرداختند و این یک نوع برخورد درجه دوم بود، به عکس ژاپن که به مطالعه دقیق غرب پرداخت و تعدادی دانشجو بر سر کلاس همه فیلسوفان فرستاد. رابطه ژاپن و آلمان در بعد معرفتی یکی از مهمترین عوامل پیشرفت آنها بوده است که هر دو جزو قطبهای برتر جهان هستند در حالی که هر دو شکستخوردگان جنگ اول و دوم جهانی هستند.
ایرانیها غرب را به صورت اشرافی شناختند و برای این شناخت کشورهای اشرافی چون فرانسه را انتخاب کردند و همان جریان شبهای پاریس، خیابانها، کافهها و ... . و این موضوعات همه در خاطرات منتشر شده و دستنویس آنها موجود است. ما یک غرب اشرافی را شناختیم یعنی همه غربزدگی که مرحوم فردید و پس از آن مرحوم سیدجلال آلاحمد بررسی کردند. غرب موجب کسب وجهه اجتماعی اشرافیت شده بود. از دوره ناصرالدینشاه به بعد اشخاص برای مطرح کردن خود، سفر غرب را عنوان میکردند. برای مثال همسر ناصرالدینشاه دچار مشکل چشمی شده بود و با وجود اطبای ماهر در کشور حاضر به معالجه در داخل ایران نشد و اصرار زیادی به سفر به اروپا برای معالجه داشت. تاخیر در این سفر موجب از دست دادن بینایی او شد و این فقط به دلیل فخرفروشی بر دیگران به دلیل سفر به اروپا بود. موضوع ارزش سفر به غرب هنوز هم در قشری که بانی حوادث اخیر نیز بودند بسیار مشاهده میشود. مشکل ما در غربزدگی هنوز هم وجود دارد و این موضوع است که غربشناسی بسیار مهم، عظیم و پرزحمت است و برای نیل به این شناخت باید فلسفه، ادبیات، هنر و ... غرب بررسی و مطالعه شود.
بهعنوان مثال کمالالملک که برای کسب شناخت هنر غرب در آن زمان به اروپا فرستاده شد، حاضر به بررسی و شناخت هنر آن زمان غرب نشد و به موزهها رفت و کلاسیسم اشرافی غربی را بررسی کرد. رامبراند و رافائل را مورد مطالعه قرار داد نه نقاش مدرنی چون ونگوگ را. حتی کمالالملک هم اشرافی است و غرب را به طور کامل بررسی نمیکند و فقط به غرب اشرافی کلاسیک دوره رنسانس میپردازد. رابطه ما با غرب همیشه یک رابطه سطحی بر مبنای خوشگذرانی، تقلید از مد، لباس، سبک زندگی، غذا و مسائل سطحی مورد علاقه اشراف بود.
مشروطه در سال 1900 میلادی رخ داد و وقتی دنیا وارد قرن بیستم میشود جابهجایی بلوکهای قدرت رخ میدهد اما مشروطه کجا و تحولات جهانی کجا! مشروطه ریشهای اشرافی داشت و از سفارت انگلیس آغاز شد؛ از محمدعلی طباطبایی یزدی (آخوند انگلیسی) که آخوند هیات محرم سفارت انگلیس بود در داخل سفارت شروع شد. در ابتدا بحث عدالت مطرح شد و در آخر، موضوع به آزادیطلبی رسید. بهانه آنها برای شروع و ورود روحانیون به سیستم برای انقلاب مطرح کردن مفهوم عدالت بود و پس از مدتی روحانیت پسزده شد تا زمان رضاشاه که بدنه روحانیت توسط او از بین رفت. دوره اول مشروطه توسط سیدمحمدعلی طباطبایی یزدی (پدر) آغاز میشود و در دوره رضاشاه با حضور سیدضیاءالدین طباطبایی(پسر) به اتمام میرسد. سیدضیاءالدین طباطبایی با خرید زمینهای فلسطینی برای یهودیها، اسرائیل را تشکیل داد. مشروطه در ایران، رضاشاه و تشکیل اسرائیل همه امتداد یک پارامتر هستند که توسط انگلیسیها آغاز شد. رضاشاه تا آخر عمر از تنها کسی که میترسید سیدضیاء بود. حتی محمدعلی فروغی را به بدترین انحاء مورد شکنجه قرار داد ولی به هیچ نحو نتوانست با سیدضیاء برخورد کند و همه زمینهای سعادتآباد را به او بخشیدند و او چون بچهدار نمیشد آن را به بنیاد پهلوی بخشید و بنیاد پهلوی با زمینهای سعادتآباد شروع شد. به دلیل اینکه اشراف ما غربگرا بودند غربشناسی آنها همیشه توریستی بود؛
در حال حاضر نیز چنین است. وقتی غربشناسی توریستی باشد فقط خوشگذرانی است. تعریف اشراف از غرب همیشه تعریفی توریستی است و موضوع بیتالمال نیز در این مساله قابل بررسی است. به طور مثال پادشاهان ایرانی چون ناصرالدینشاه و مظفرالدینشاه، با ایرانفروشی و قرضهای کلان از بانکهای جهانی به سفرهای اروپایی خود میپرداختند. هماکنون نیز بسیاری از افراد از طریق وام و قسط به سفرهای غربی میپردازند یعنی هنوز هم این تفکر ناصرالدینشاهی در سفر به غرب وجود دارد. ما هیچوقت غرب را بدرستی نشناختیم و فقط ادعای تحول داریم. حتی مشروطه را خود شاهزادهها شروع کردند. در قرن بیستم انتقال قدرت از اروپا به آمریکا صورت میگیرد. مشروطه ما نیز در چنین زمانی رخ میدهد که نتیجه آن ورود آمریکاییهایی چون مورگان شوستر به ایران و حوادث مربوط به او بوده است. بعد از کودتای 28 مرداد در خیابانها اعلام میکردند قیام ملی 28 مرداد، در حالی که قیام یکسری اوباش و شعبان بیمخها بود که آن اتفاق بسیار شبیه به حوادث اخیر پس از انتخابات بود مانند آتش زدن مسجد توسط اغتشاشگران.
قطببندی «مرفه- مستضعف» در این انتخابات را چگونه ارزیابی میکنید؟
اشرافیت فعلی همان اشرافیت انقلابی است یعنی انقلابیهایی که از جنوب شهر شروع کردند و آمدند جلو و در حکومت به دلیل ارتقای طبقه اقتصادی و اجتماعی به شمال شهر کوچ کردند و دیگر پایگاه جنوبشهری خود را قبول نداشتند. این طبقه اشرافیت امروزی ابتدا از نهجالبلاغه شروع کردند و همه اینهایی که الان با انگلیسیها ساختهاند و درBBC صحبت میکنند در دوره انقلاب نهجالبلاغه میخواندند و تدریس میکردند. همه طرفدار مستضعفان و خلق خدا و این موضوعات بودند ولی وقتی پایگاه اجتماعیشان ارتقا یافت، خلق و مردم جای خود را در ادبیاتشان به نخبگان دادند. آنها ابتدا شروع به بازتولید فرهنگی کردند و مفهوم دنیاپرستی را مطرح و مصادیق دینی از دنیاگروی ارائه کردند. بعد به بازتعریف مفاهیم در رابطه با روابط جنسی پرداختند و مقوله ازدواج موقت را مطرح کردند که با بررسی مشخص خواهد شد که هزینه ازدواج موقت با تعریف مطروحه از ازدواج دائم نیز بیشتر است. موضوع مهریه ماهانه که همان طبقه اشراف نوکیسه بود که توانایی پرداخت آن را داشت؛ اگرنه جوانی که این توانایی را دارد، ازدواج دائم میکند و نه موقت. ازدواج موقت روالی بود که از طریق آن آزادی روابط جنسی را برای قشر بالای اجتماعی (که خودشان بودند) به وجود میآورد و موضوع را عمومیت میبخشید. روند عمومیسازی به این منظور صورت گرفت که آبروی خودشان در جریان برملا شدن رسواییهای جنسیشان از بین نرود. در دوره دوم خرداد این موضوع بسیار بارزتر مطرح شد، با عنوان کردن روابط جنسی آزاد و روابط فکری آزاد با غربیان. بهتدریج مقوله فرهنگی اولیه را تبدیل به مقوله سیاسی کردند و از فرهنگ به سیاست رسیدند. یکی از موضوعات مطروحه در دوم خرداد این بود که در حکومت اسلامی نباید معنای فقهی وجود داشته باشد. کسانی که پس از انتخابات
22 خرداد دست به اغتشاش زدند، همه دلخوریشان این بود که اگر کاندیدای غربگرا رای میآورد، موقعیت اجتماعی و اقتصادی این گروه نیز تثبیت میشد و به همین دلیل اینگونه معترض بودند و تاویل این به خاطر شهوات صورت میگرفت مانند بنیامیه که بزرگترین این گروهها بودند که از کلام شروع کردند. فقه مرجئه صدر اسلام که معاویه به آنها گروید بر مبنای جبرگرایی بود و همه چیز را در اختیار قضا و قدر میدانستند. وقتی موضوع شهوات مطرح میشود، مساله تاویل دین رخ خواهد داد و این جریان پس از انقلاب آغاز شد و الان به بحث سیاسی مرتبط شده و تاویل ساختار را دنبال میکند. ساختاری که پس از انقلاب ایجاد شده، اشرافیت غربگراست که بسیار شبیه همان مصادیق قاجاریه هستند. پارادایم اشرافیت غربگرا در حال حاضر این است که مسلمان هستند و در گذشته انقلابی هم بودهاند ولی در حال حاضر به اشرافی تبدیل شدهاند. یکی از نزدیکان کاندیداهای غربگرای انتخابات عنوان میکرد، دخترش حاضر است در لندن غذای گربه بخورد ولی در ایران درس نخواند و در همان لندن تحصیل کند. این موضوع میان این قشر اشرافیت غربگرا بسیار زیاد است و در ایران درس خواندن برایشان ننگ محسوب میشود و همه افتخارشان سفر و زندگی در کشورهای غربی است برای فخرفروشی به یکدیگر. همان اصلاحطلبانی که در دوره ابتدای انقلاب فقط چشمهایشان از چادرهایشان بیرون بود، در زمان دولت اصلاحات با ظاهر آنچنانی حاضر میشدند و بعضی دیگر که به خارج از کشور رفتهاند به طور کامل بیحجاب شدهاند. این جریان در دوره قاجاریه نیز وجود داشت که در دوره رضا شاه به طور کلی کشف حجاب رخ داد. یکی دیگر از موضوعات مطروحه در انتخابات اخیر موضوع کشف حجاب بود که در تظاهرات و اغتشاشات بسیار مشهود بود. در حال حاضر نیز در خیابانهای شمال شهر و در ماشینها کشف حجاب رخ داده است که این همان روند کشف حجاب است که از قاجاریه آغاز و در زمان رضا شاه علنی شد و حال نیز ادامه دارد. اغتشاشات اخیر نیز در شمال شهر رخ میداد نه مرکز و جنوب شهر. این صدای اللهاکبر نیز از همان قشر نوکیسه است که به دلیل ترفیع طبقه اجتماعی از پایین شهر به شمال شهر رفته است.
نقش عوامل خارجی را در حوادث اخیر چگونه ارزیابی میکنید؟
در ابتدای قرن بیستم در سطح جهان جابهجایی قدرت از انگلیس اروپایی به آمریکای غیراروپایی صورت پذیرفت. در ایران نیز ما قصد ایجاد تحول داشتیم اما آگاه نبودیم. هماکنون نیز که ظاهرا این جابهجایی قدرت در حال شکلگیری است، ما باز با این عدم آگاهی دست به گریبان هستیم. قدرت امروز از غرب به شرق در حال حرکت است؛ تحولی بسیار اساسی که بر مبنای آن قدرت از اروپا و آمریکا به آسیا خواهد آمد.
«مکلوهان» در کتاب «درک رسانه» چنین نگاشته است:«اکنون این شرق قدیمی تاریخی پر از میراث فرهنگی، خواب است. ما از طریق رسانههایمان بیدارش میکنیم و پس از آن شبهای طولانی غرب آغاز خواهد شد». مکلوهان این مطلب را 40 سال پیش مطرح کرده بود. الان شرق با نسل پرجمعیت جوان خود بیدار شده است. ما در یک تحول پارادایمی ساختارمند شدهایم و در حال ورود به دنیای دیگری هستیم. در ابتدای قرن 19 هلند، اسپانیا و پرتغال از راس قدرت کنار رفتند و جای خود را به انگلستان دادند. در طول قرن 19 انگلستان حاکم بود و قرن بیستم قرن آمریکاست. اما قرن 21 قرن آسیاست. ایران بر سر مرز بین کشورهای شرق و غرب واقع شده است و نقش کلیدیتری از گذشته داراست. در جنگ دوم جهانی، غربیان این را پل پیروزی متفقین نامیدند. در آینده نیز قدرت از غرب به شرق خواهد رسید و آمریکا به همین دلیل بیشتر در حال ارتباط با شرق است و نه اروپا مانند Apec ، آسهآن، روابط با چین و ... تا در آینده نهچندان دور آمریکا رابطه با اروپا را به کناری نهاده و خودش را به شرق نزدیک و نزدیکتر میکند. در جریان حوادث اخیر انتخابات ایران تمام تلاش انگلستان در جهت پشتیبانی از اغتشاشات بود و دلیل تأسیس تلویزیون فارسی BBC این بود که رابطه ایران و آمریکا نزدیک نشود. پل سابق آنها اسرائیل بود، به همین دلیل موساد تمام تلاشش بر این است که ایران به غرب نزدیک نشود و نقش برجسته موساد در داستانهای اخیر بسیار مشهود است. انگلستان به دلایلی که بیان کردیم اروپا را به موضعگیری علیه ایران و جانبداری از اغتشاشات ترغیب کرد. موضعگیری کشورهایی چون فرانسه، آلمان، ایتالیا و دیگر کشورهای اروپایی نیز در همین راستاست و همه این موضعگیریها در جهت ترس اروپا از برقراری ارتباط میان ایران و آمریکا بود. خود بوش نیز پیش از این، اروپا را اروپای پیر خطاب کرد. به این معنی که نیرو و سرمایه اجتماعی اروپا دیگر تمام شده است. آلمان نیز در حال جدایی روابط از غرب و ایجاد ارتباط با شرق است، بلوکبندیهای گذشته از بین رفته و بلوکبندیهای جدید در حال شکلگیری است، بهطور مثال ارتباط شدید استراتژیک آلمان و روسیه موجب شکست آن سیستم اروپای قدیم خواهد شد.
تبیین شما از نقش مراجع و حوزه علمیه در حوادث اخیر چگونه است؟
در گذشته این موضوع مطرح بود که مراجعی چون آقای شریعت سنگلجی در کنار رضاشاه واقع میشدند و فتوا بر تعطیل شریعت و شکل گرفتن دورهای جدید دادند. در دوره رضاشاه کم نبودند آخوندهایی که به نفع تحولات فرهنگی، بیحجابی، تعطیلی شریعت اسلامی و... فتوا میدادند. مبنا بر اساس تأویل آغاز میشود. چه در دوره مشروطه و چه در زمان رضاشاه تحولات بدون تأویل دینی رخ نداد. ساختار اشرافیت ایرانی از شمال شهر تهران و با بازتولیدهای فرهنگی آغاز شد. طرح دینی آنها بر اساس عرفانگرایی و ضدفقهیگرایی بود و ما مرحله بازگشت اشرافیت ایرانی بر اساس معرفت عرفانی را داشتیم. عرفان فردی وقتی با فقه فردی (و نه فقه سیاسی و اجتماعی) ممزوج شود، ساختار شاهنشاهی ایجاد میشود؛ کاری که سیدحسین نصر در اواخر شاهنشاهی سعی بر انجام آن داشت تا از طریق آن به شاهنشاهی جنبه مشروعیت معرفتی بدهد که بعد از آن برخورد میان سیدحسین نصر و دکتر شریعتی و داستان تعطیلی حسینیه ارشاد رخ داد. این جریان مبین این امر بود که فقه متعلق به فرد است و ترویج گوشهنشینی فقها. حضرت امام خمینی(ره) تئوری گرویدن جامعه را داشتند و میفرمودند: «فقه باید سیاسی و اجتماعی باشد.» عرفان فردی در ایران بسیار بازتولید شده و تأویل دین عرفانی آغاز شد. سیر لیبرالیسم تصوفگرا، وظیفهاش تولید دینی بود که هماهنگ با اشرافیت غربگرا باشد. فقه فردی نیز برای برجسته کردن مرجعیت در مقابل ولایتفقیه بود؛ به دلیل اینکه مرجعیت بر مبنای فقه فردی عمل میکند ولی ولایتفقیه بر مبنای فقه اجتماعی، سیاسی و فرهنگی است. در ابتدای این جریان آقای بروجردی در مقابل حضرت امام(ره) قرار گرفت. در وضعیت کنونی حتی سعی بر این است که آیتالله سیستانی در عراق را در مقابل ولایتفقیه قرار دهند و به تضعیف ولایتفقیه از طریق مرجعیت دست بزنند. در جریان انتخابات اخیر نیز ما بسیار شاهد این موضوع بودیم که همان جریان مذکور مرجعیت را در مقابل ولایتفقیه بنا کردند تا ولایتفقیه را تضعیف کنند. از تلفیق شهرگرایی، عرفانگرایی و فقه فردی، مرجعیتگرایی به وجود میآید که در مقابل ولایتفقیه قرار میگیرد و قصد تضعیف حکومت اسلامی را دارد. ما باید ساختار دانشگاهها را دقیق کنیم، یعنی به تغییر حوزهها بپردازیم. حوزههای فعلی که در حال بازتولید مرجعیت است تهدیدی برای نظام جمهوریاسلامی محسوب میشود. مرجعیت باید در جمهوری اسلامی باشد نه بر جمهوریاسلامی. اگر ولایتفقیه نبود، قصه مشروطه و 28 مرداد دوباره تکرار میشد. آیتالله مهدویکنی به عنوان یک فقیه که خودش اصالتا تهرانی است قبل از انتخابات دوم خرداد گفته بود: «من بمیرم نمیگذارم مشروطه تکرار شود». ایشان افق مشروطه را در تهران آن روزها میدید. قم باید ساختار معرفتی خاصی پیدا کند و از اشرافیت غربگرا دور شود و به سیستم حکومت برود. از بعد حکومتی طبق فقه امام همه احکام از جمله حکم مرجعیت با ولایتفقیه در جامعه تنفیذ میشود زیرا حفظ نظام در فقه امام بسیار ریشهدار است، همینطور که در حال حاضر در تمام دنیا، در انگلیس، آمریکا، چین، هند و... نیز حفظ نظام از همهچیز مهمتر است. اگر نظام عقلانیت نداشته باشد، تمرکز، هدف و انگیزه برای عمل و کنش به وجود نمیآید. کنشها متفرق میشود و در جهت خاصی صورت نمیگیرد، در نتیجه پیشرفت رخ نخواهد داد. انسجام کنشی از انسجام معنایی حاصل میشود و نکته مهم ایجاد سیستم توسط نظام معنایی است و حوزه علمیه در داستان دوم خرداد و انتخابات اخیر موضعگیری عالمانه واقعگرایانه نداشته و احتمال رودست خوردن حوزه علمیه در مقابل جریانات اخیر مانند 28 مرداد سال 32 کم نیست. در کودتای 28 مرداد سازمان سیای آمریکا به نام حزب توده در خانه علما نامه پخش کرده و آنان را تهدید به ترور کرد. علما به دلیل این تهدیدها از ساختار جدا شدند و روزی به خودشان آمدند که با چند اوباش، تهران تسخیر شده بود.
جنبش دومخرداد را از ابتدا تا به حال،کالبدشکافی کنید.
بعد از جنگ تحمیلی شمال شهرسازی تهران آغاز شد. البته جنوبشهر را نیز درست کردند مانند تخریب محله قدیمی نواب و احداث پروژه نواب که خود مشکلات اجتماعی بسیاری را به دنبال داشت. فروش تراکم در شمال شهر وسط باغهای شمیران، احداث آسمانخراشها در کوچههای چندمتری، ترافیک و آلودگی هوا که در حال حاضر به دزاشیب، تجریش و قلهک هم رسیده، همه به دنبال همان نهضت شمالشهرگرایی رخ داد. از فروش این تراکمها جیبهای خیلی از آقایان پر شد. بازسازی اشرافی ساختارهای شهری و شمالشهرگرایی بعد از جنگ از لحاظ رسانهای نیز با بحثهای معرفتی شروع شد.. غربگرایی شدید و شمالشهرگرایی موجب بازتولید دوم خرداد شد و خود آقایان نیز معترف به این امر هستند. غربگرایی تبدیل به ساختار سیاسی شد و آن اشرافیت سیاسی که حال، فرهنگی نیز شده بود تبدیل به ساختار حاکم سیاسی کشور شد و سعی بر ویرانگری فرهنگی داشت. مدل دوم خرداد این بود که توطئههای خارجی دیده نشود و مقوله توهم توطئه توسط کاتوزیان (استاد دانشگاه آکسفورد) مطرح شد، یعنی ما با خارج مشکل نداریم. ارتباط با سفارتخانهها واضح بود و در داخل دست به ویرانگری زدند و ویرانگریهای فرهنگی دولت دوم خرداد از اینجا آغاز شد به طوری که حتی صدای اعتراض خود طرفداران نیز بلند شد. دولت اصلاحات از طریق جشنوارههای مختلف و... سعی در نابودی سنتی ایران داشت تا بتواند پایگاههای فقه حکومتی حضرت امام(ره) را نابود سازد. هدف ثانویه دوم خرداد نابودسازی پایگاههای سنتی بود که حکومت اسلام بر آن تکیه میکند. عدهای از خود دوم خردادیها به دلیل عدم قدرت تحلیل کلان، نمیدانند اهداف سرانشان چیست. خیلی از آنها متوجه اهداف نابودسازی فرهنگی ایران شدند و از وسط راه بازگشتند. این سیستم ویرانسازی از دوره مشروطه شروع شد و ما دیگر نه فقیه و نه هنرمند بزرگی داریم. کمالالملک هم که بینابین واقع شده و در آخر به دلیل برخورد با رضاشاه به نیشابور تبعید میشود. دهخدایی که خودش در مشروطه نقش اساسی داشته در آخر با چه وضعیتی دفن شد؛ کسی جرأت شرکت کردن در مراسم تشییع جنازه دهخدا را نداشت و فقط دکتر معین شرکت کرد. در اواخر دوره اصلاحات و پس از ایجاد انشعابات، نهضت آزادی اجازه دخالت حزب مشارکت را در امور نمیداد و مدعی پیشی گرفتن از آنها بود. در اواخر دوره اصلاحات طرفداران شاهنشاهی چون داریوش شایگان و احسان نراقی بر امور مسلط شده بودند. الگوی باستانی این گروه مربوط به انجمن حجتیه بود. انجمن حجتیه در دوره شاه همه این فعالیتها را انجام داده بود، هم شاهنشاهی، هم روشنفکری، هم عرفانی و هم فقه فردی که ضد امام و حادثه 15 خرداد بود. حضرت امام(ره) بشدت مخالف انجمن حجتیه بودند و وجود آنها را در نظام خطرناک میدیدند. عرفان هویت معرفتی شاهنشاهی است بویژه عرفان ایرانی و این مقابلهاش با فقه همیشه در طول تاریخ تکرار شده است، همینجاست که سلطنت نیز به وجود میآید. اصلاحطلبان از لیبرالیسم تصوفگرایی سروش عدول کرده و به سمت سیدحسین نصر میروند و سروش را به طور کلی نقض میکنند. در آخرین بحثی که اصلاحطلبان چند سال پیش درباره روشنفکری دینی در حسینیه ارشاد داشتند، سیدحسین نصر (همان کسی که شاهنشانی را بازتولید کرده بود) به سخنرانی پرداخت. حتی یکی از دومخردادیها در روزنامههای همان روز به بیان این موضوع پرداخت که پادشاهی با دموکراسی هیچ منافاتی ندارد و شروع به زمینهسازی دوم خرداد کردند که پادشاهی را بازگردانند. برای مثال حکومت پادشاهی 7 کشور اروپایی چون انگلستان، بلژیک، دانمارک، سوئد و... را مطرح کردند که در عین سیستم پادشاهی حاکم بر آنها، دموکراسی نیز در کشور حکمفرماست و حتی در بعد سیاسی نیز به حکومت شاهنشاهی با مدل سکولار با یک نخستوزیر لائیک اشاره میشد، یعنی همان تز اولیه نهضت آزادی ، مبنی بر این امر که شاه بماند، سلطنت کند و حکومت و یک نخستوزیر لائیک نیز بر سر کار بیاید. سیستم سیاسی مورد نظر اشرافیتی که بعد از انقلاب بر سر کار آمد، این بود.
تفاوت اصولگرایان و اصلاحطلبان را در جریان انتخابات اخیر چگونه ارزیابی میکنید؟
در جریان اخیر ما شاهد این امر بودیم که اصلاحطلبان از لحاظ فکری، یک نسل جدید سیاسی تولید نکردند. کاندیداهای قشر روشنفکری همه دارای سنین بالایی بودند. در مقابل اصولگرایان از نسل جوان بودند و این جوانان تحولات ساختاری میخواستند و این جنگ، جنگ میان پیر و جوان بود؛ انقلابیهای دیروز و محافظهکاران امروز در مقابل جوانانی که به دنبال هویت خود بودند. این نسل جوان وقتی در دوره قبلی ریاستجمهوری بر سر کار آمدند به جای تعریف روابط خارجی با غرب شروع به تعریف روابط با شرق کردند با کشورهای آسیا و آمریکای لاتین؛ همان کاری که آمریکا هماکنون در حال انجام آن است، موضوع ایران مستقل از غرب را مطرح و روابط با چین، هند، برزیل، ونزوئلا و... را شروع کردند. در چنین شرایطی آقایان اشرافیت که هویتشان در غربگرایی بود احساس خطر کردند. جنگ در انتخابات اخیر جنگ میان آسیا و آمریکای لاتینگرایی در مقابل رابطه با غرب بود و این نشاندهنده رخداد یک تحول پارادایمی است که
24 میلیون نفر به این گروه رأی دادند. در دوره دوم خرداد به روستاها و حوزههای فرهنگی ما لقب خردهفرهنگ را میدادند. فرهنگ آذری و کرد و لُر را نمیتوان خردهفرهنگ نامید، اینها حوزه فرهنگی و خود فرهنگ هستند. تهران اصل فرهنگ نیست. آنها با بازتولید مفاهیم علوم اجتماعی سعی در تولید ساختار مدرن داشتند.
چرا کودتای مخملین در ایران ناکام ماند؟
وقوع کودتای مخملین در کشوری چون ایران امکانپذیر نیست چون ایران در حال پیشرفت و جهش است. شوروی نمیتوانست بدون انقلاب مخملی حرکت کند چون کمونیستها همهجا حاکم بودند. مردم ایران همیشه در صحنه هستند و اجازه کودتای مخملین را نمیدهند. ولایتفقیه با تدبیر ما به دلیل مصلحتگرایی و حفظ نظام اجتماعی که بنیادیترین اصل ولایتفقیه است، نگذاشت کشور، عرصه جنگهای خیابانی شود.
*دکتر ابراهیم فیاض، کارشناسی جامعه شناسی و کارشناس ارشد مردم شناسی دانشگاه تهران و دکتری رشته فرهنگ و ارتباطات دانشگاه امام صادق(ع).
|